هم آوایی ،هم نوایی و هم ُسرایی لتههایی است که با پایش پلشتی رختوارههای مردم پالایش شورمایه های خویش را نمایانگرند.
آدم هایی آسیمه و آکنده از شمایل شماتت شده و قراضه هایی در معرض مقراض و لابد به انقراض
داستان مادری مبتلا به زردی و سردی و کورمردی که بر تشت چرک جامه های دیگران اشک می فشاند.
دختری که در امتداد اشک های مادرش لعبت وار دست می افشاند و پای می فشارد و پسری مطرب پیشه که پاخورده پادوی های ممتد و بی نتیجه،سرخورده ولی دل برده، در تردید و تشکیک تا تصمیم ایستاده است.
فضای روایت رختشویخانه ای در یکی از کنج آباد های پیرامونی ست که مادر مهجور و دخترش در آن برای شخصی در بالادست بکار مشغول اند که پسر نیز پادو و گماشته همان بالادستی در رتق و فتق امور خرد و روزمره است،سرسپرده ای که ماموریت های مختلفی از پادویی در حجره وی تا گماشتگی برای دخترش را وفادارانه به انجام رسانده و در شب روایت ما نیز مامور به امری رذیلانه،وقیحانه و صد البته خبیثانه است.
اجیر شدن با مزدی در خور به رام کردن دختر برای به خلوت کشاندن و نشاندنش بر بالین وی
دختری که در پی شراکت با پسر در سیگار فروشی،علی رغم چالش های متظاهرانه از درون دلداده است و دلباخته،گویی سیمای پهلوانی پدرش را که پس از هجرتی نامعلوم باعث کورمردی مادرش شده است،این بار در وجود بی وجود این پسر یافته است تمام همّ اش را بر این نهاده تا بر چهره پسری مطرب پیشه پهلوانی با ریشه بیآراید؛ غافل از اینکه پسر در حال اجرای ماموریت برای کسی است که از استیلای سایه اش در اطراف و اکناف صحنه گاه و بیگاه رونمایی می شود. پسر در طول اثر در چالشی غریب بین دختر و بالادستی آرام آرام جنبه های انسانی و شمّه های مهربانی خویش را از پس علقه اش به دختر نمایان می سازد.
قصه در کشمکش های این دو توأم با واژگویی های مادر در حالی به پایان میرسد که دختر با فهم تدریجی خدعه بالادستی و بی مهری پسر، فروخورده و بهت زده گذشته مادرش را جلوه گر می شود و پسر تنیده در تردید مارا در درنگ می ایستانَد.
عالی بود