مجبورم به شنیدن مهملاتش، پشت سر هم و بی وقفه مثل یه دومینو با ده هزار و خورده ای قطعه که تو یه شیب چهل و پنج درجه چیده شده و در حال ریختن ه، کلمه و حرف و جمله میسازه و میگه.

کارم پیشش گیره و مدام باید تایید کنم پوچیجاتِ بی شکل و بد فرمش رو که واقعا مرا به سخت جانیِ گوش و ذهنم اونم ‌در این حجم از خزعبلات گمان نبود. همین که مغزم نمیپکه و سلول به سلولش نمیپاشه از هم خودش نماز شکر چند ده رکعتی واجبه برام که اصلا باید بنویسمش تو ذهنم که نره یادم و حتما با یه قربه الی الله غلیظ اداش کنم.

کنار خیابونیم و منتظر ماشین های خطی. بعد از چند باری دست بلند کردن و مستقیم مستقیم گفتن یه پراید مسی رنگ ه زوار در رفته، بیست متر جلوتر وا میسه جوری که منت گذاشته سرمون که پای مبارک رو روی ترمز نوازش داده و لاستیک های از پای خودش محترم تر رو مجبور به اصطکاک پایدار با آسفالتِ کهنه ی تعمیر نشده ی جاده کرده.

جلو میشینه و حالا کنار گوش و ذهن آواره ی من، از اعضای شنیداری بدن راننده هم بیگاری میکشه. راننده ولی شبیه من نیست، خوشش اومده انگار از زر و پرت مجهول شنیدن، بلافاصله بعد از حرف هاش، مثل مسلسل با تیر نامحدود شروع به جواب های ِ کم محتوای خودش میکنه.

هالوژن عظیمی از تنفر نسب به پراید مسی رنگ و محتویاتش تو ذهنم شکل گرفته و قصد خاموشی هم نداره و تو رویام منو پرت میکنه سمت شیشه ی جلو و پهنم میکنه رو آسفالت کهنه ی چند سال تعمیر نشده که بمیرم و مغزم که پر شده از این واژه ها، له شه و بشه جز ناچیزی از کف کره ی خاکی که امان از حرف مفت

دیدگاهتان را بنویسید