قرارِ ما بود سحرِ قبل از اذان تو آخرین روز آبان ماه، باید تا انتهای شهر رو پیاده و بی صدا از بی راهه میرفتیم تا که برسیم به اولین تپه ی سنگی مشرف به روستای کوچکی که حتی اسمش رو هم نمیدونستم. یه روستا روی دامنه تپه ی نسبتا مرتفع سنگی با تلفیقی از کاهگل و سنگ به شکل نامنظم و نامربوطی تو شکل ها و اندازه های مختلف کنار هم قرار گرفته بودند که میشد تو حیاط هر کدوم چند اصل درخت گردوی به هم تنیده ی چند سال هرس نشده رو دید که قامت و قواره شون هیچ کرده بود دیوار کاهگلی خونه هارو.

ظهرِ بعد از اذان رسیدیم به بالای تپه ی سنگی، باید منتظر دو نفر اسلحه به پشت با لباس های محلی و پارچه به کمر پیچیده میموندیم تا بیان و ما بشیم همراهشون که زودتر برسیم به جایی که باید. به اندازه ای که از بلندگوی مسجد روستا صدای خفیف اذان عصر رو بشنویم، زمان گذشت ولی خبری از این دو نفر نبود. خیره به آفتاب مایل شده خوابیده بود و پوش به دندون و دست به زیر سر انتظار میکشید بدون اینکه نکوهشی کنه حال و احوالمون رو. آرامشش من رو هم بالاجبار مسکوت و مهر به لب نگه میداشت. از این لب بسته بودنِ بی اعتراض حسِ خفگی رجوع کرد به وجودم که مداوم توی گلوم گشت میزد.

سکوت چند ساعته رو‌ شکستم و مقطع گفتم ” تا کی قراره بجویی ساقه ی علف رو و اونا نیان؟ “

– تا وقتی که علفی باشه برای جوویدن و به دندون گرفتن و ایضا دلیلی برای انتظار

” تا ابدالدهر یعنی؟ ” اینو گفتم و دل دادم به سکوت بعدش. پایین نگاهم بین سنگ های زمخت و صاف چند رنگ و طرحِ تپه یه نفر بی محابا در حال بالا اومدن بود و چند دقیقه بعد نفس نفس زنان و دست به زانو رسید کنارش؛ انگار که اصلا منی وجود نداشته باشه شروع کرد به حرف زدن با اون و بعد هم دست تکون داد و رفت.

پوش علف رو از دهنش تف کرد به جلو، برگشت رو به من. گفت که دیگه دلیلی برای منتظر موندن نیست و باید شب رو تو یکی از خونه های روستا بمونیم. مکث کرد و بعد از بلند شدنش گفت: ” نحسی چقدر، تو راه اومدن گرفتنشون”. این رک‌و بی پرده بودنش اذیتم کرد انقدر که دلم میخواست با سر بزنم تو دهنش و تک تک دندون هاش رو خرد کنم که حتی کردم تو ذهنم این کار رو.

سه روز تو خونه ی روستایی موندیم و نشد خبری از هیچ ‌جنبنده ای که وجودش کافی و لازم باشه برای ادامه ی راه ما. تعلیق و سردرگمی محض. جوری که شب، وقتِ خواب کف پام مدام رو سقف بود و سرم بی لب و نفس چرخون بین زمین آسمون.

من حبس شدم اون روزها بین پل های خراب شده ی دیروز درست وسط آینده ی شکل گرفته از امروز نامفهوم و پر تعلیق. یه حبس بدتر از مرگ.

حمیدرضا  قاسمی

دیدگاهتان را بنویسید