از دادن خبر مرگ و مردن آدم ها و کلا هر خبری که ماحصل و نتیجه ش درد و سکوت و غم و گنگی باشه متنفرم. به وقت گفتنش خودم رو جای شنونده میذارم و همراهش درد میکشم و تا انتهای فراموشیِ غم تصور میکنم مسیر ذهنی فرد رو بعد از شنیدن خبر.

عجله داشتم، صبح خواب مونده بودم و نیمی از مسیری که باید برای رسیدن به مقصد طی میکردم درگیر ترافیک سرسام آورِ روزمره ی تهران بود، حجم عظیمی از ماشین ها و موتور هایی که هر کدوم به اندازه ی هدفشون عجله داشتن برای رسیدن به مقصد و انتهای راه.

تا انتهای خیابون اصلی محله پیاده اومدم و منتظر تاکسی ایستادم درست زیر تابش نور آفتاب ساعت ده صبح خرداد ماه، چند دقیقه گذشت از ایستادنم، سردی حرکت قطره های عرق روی پیشونیم رو حس میکردم و نهایتا هم با دستمال چند روز توی جیب پشت شلوار جینم مونده پاکشون کردم. پوستم قرمز شد.

پراید مشکی جلوم واساد، یکی از چراغ های جلوش شکسته بود و در سمت راننده ش خوردگی داشت وقتی هم در ماشین روز باز کردم صدا داد انگاری که یه حجم ناتمومی از درد رو ‌همراه خودش داره و مکرر بعد از لمس شدن هوار میزنه این درد و رنج نامتناهی رو.

چند دقیقه گذشت از حرکت پراید مشکی، رسیدیم به ترافیک، کرایه رو حساب کردم، مابقی پولم رو بهم نتونست یا نخواست پس بده به بهونه ی نداشتن پول خورد، پونصد تومن..هشت دقیقه س تو ترافیکیم و من دستم رو از شیشه ماشین به امید لمس خنکی باد بیرون آووردم، بادی که نیست و پراید مشکی هم حرکت نمیکنه از شدت ترافیک، احمقانه س.

راننده با سیبیل سیاه پر پشت و پیشونی سبزه و چین خورده ش کنار چشم های ریز شده از نور آفتابش خسته و رنجور میزنه. شروع میکنه به زنگ زدن و تماس گرفتن با موبایل هوآوی رده پایین مشکیش. خبر مرگ برادر همسرش رو به پسرش میده با این واژها که ” حسین دایی ت مُرده، به مامانت نگو تا خودم بیام بگم ” ” نمیدونم، میام میگم بهت” ” حال حرف ندارم، میام میگم. “

صداش گرفته و به زور و ضرر واژه های تکراریش رو میسازه، مثل اینکه گریه کرده قبل از سوار شدنم. با دستمال سفید کدر شده ش که کنار دنده خاکستریش جاش داده، کنار ابروهاشو پاک میکنه و من خیره م به پلاک ماشین سفیدِ روبرویی و  به اندازه حسین و مادرش از لحظه ی شنیدن تا فراموشی و سرد و گم شدن مرگ مبهوت و غمگینم.

۵/۵ (۱ Review)

پاسخی بگذارید