حالِ الان من حالِ بی التفاتی به عالم و آدم ه، آدم های از خاک و گلِ همین کره ی خاکی ه گردِ بی سر و ته ساخته شده. از روزی که ذهنم قد میده به تصویر ساختن و به یادآووردن خاطره تو زندگیم نبود کسی که صد باشه و نخوای یادش بدی موندن و نرفتنو یا که نجنگی برای ثابت کردن قلم و قدمش به بودن کنارت تو زندگیت یعنی الان هم نیست و قرار هم به اومدن آدمی هم نیست.

 من متنفرم از هر چیزی که من رو معلق کنه و ماحصلی داشته باشه مثل کم اهمیتی به دیروز و فکرِ گاه و بی گاه به آینده. آخ که بدم میاد از این واژه ی کم، اصلا از هر واژه ای که تقریب و نوسان باشه معناش.

اصلا گاهی گاهی فکر میکنم این زندگی موقته برای من که انگار متولد شدم برای اینکه زخم های کوچیک روی بدنم تبدیل به سرطان بدخیمی بشن که هیچ درمونی ندارن.

آی من از عاشقی، سرطان بی درمون زندگیم بوده همیشه، دردِ بی درمون، تیمار لازم ه همه ی لحظه هاش که این دردِ محتاج به درمون شده یه حس تعلیق وسط مغز و ذهنم، حسِ خلإ، تصورِ غرق شدن و له شدن میون موجِ آب دریای طوفان زده.

اصلا این حسِ بی درستی و کج نباید یه حس انتخابی باشه، باید یه هدیه باشه از طرف خدا یا که زندگی حتی. مثل پدر مثل مادر که بیان درست بشینن کنارت بی استرس یا مثل هدیه های تولد بچه ی دو ساله از همه ی آدم هایی که بی منت دوسش دارن. که نباشه سعی و تلاش و جنگیدنی برای نگه داشتن و موندنش. که میدونم‌نیست و همین نبودنش دلیلِ بی دلیلی ه زندگی ه. سیاهی مطلق ته چاه ویل.

لب اگر تشنه، جام شوکرانش در پیش

دل اگر تنها، هزار تشنه ی پنهان در پشت

دریغا! فاصله ایست میان آب و سراب

یک دست بنای اشاره و

یک دست مزار خواب

۰/۵ (۰ Reviews)

دیدگاهتان را بنویسید