اگر بدویم دیرتر خیس میشویم،

این را وقتی قطره های باران توی فنجان های قهوه نیمه خورده مان افتاد گفتی،

این عادت همیشگی مان بود زیر درخت گردو ، انتهای خونه باغ مینشستیم و کتاب میخواندیم ، منچ بازی میکردیم و بزرگتر که شدیم سلیمان برایمان قهوه می آورد ، البته از آخرین قهوه ای که زیر درخت خورده بودیم دهسالی میگذشت.

شب تولد انیس بود ، وقتی با سر اشاره کردی که برویم آنجا ، داشتم از هیاهوی سوت و دست ِ اتاق مهمانخانه خلاص میشدم که بانو بازویم را گرفت و گفت:

«بذار این قائله بخوابه چشم سفید»

و من بی آنکه نگاهش کنم بغضم را قورت دادم ،نه، بغضم را گذاشته بودم وقتی گفتی:

«از پاریس برات چی بفرستم»

بترکد و بگویم:

«کوفت،درد،میشه نری!؟»

همانطور که میدویدیم تمام اینها جلو چشمانم مرور میشد ، آب از موهای جوگندمی تنکی که روی سرت مانده بود میچکید و تی شرت سبزی که پوشیده بودی به بدن مردانه ات که دیگر به ورزیدگی آن موقع ها نبود ، چسبیده بود.

نزدیک استخر که شدیم ایستادی ،باران یک ریز میبارید برگهای زردو نارنجی روی هم غلت میخوردند

رفتی روی لبه استخر دستت را دراز کردی سمت من و گفتی

«بیا فکر کن همون روزاس که هیچی قدغن نبود»

دستت روی هوا معلق ماند از موهای بافته ام آب میچکید و از یقه لباسم سرمیخورد روی تنم کنارت ایستادم و گفتم:

« خیلی وقته قدغن نیس ،حداقل بین من و تو»

  خیره به برگهای کف استخر  گفتی:

«اگه نیس پس چرا دستمو پس زدی؟

حالا دیدی تو هم اینارو قبول نداری و نداشتی»

باید سردم میشد اما گر گرفته بودم ، زبانم چسبیده بود ته حلقم مثل خمیر نانوایی به سنگهای تنور بازوهایم را گرفتی و مرا سمت خودت برگرداندی داشتی گریه میکردی حتی قطره های باران هم نمیتوانست اشکهایت را از من پنهان کند همیشه همینطور بودیم ما با نگاه و نفسهای هم زندگی کرده بودیم، انگار تکه های پازلی بودیم که فقط با هم چفت میشدیم.

خواستم چشمهایم را بدزدم اما نتوانستم

عاشق همین چشمها شده بودم عاشق همین نگاه ، هنوز میمردم برای یک لحظه نگاه کردنت

خواستم خودم را از بازوهایت بیرون بکشم که لبهایت را روی پیشانی خیسم گذاشتی، دلم میخواست همان لحظه عقربه های لعنتی ساعت از کار بیفتند لبهایت مهر شود روی پیشانی ام و من بعد این پاییز دیگر نه زمستانی ببینم نه بهاری نه تابستانی

اما نمیشد، نمیگذاشتند

«شما دوتا خل و چل چرا زیر بارون دارید حرفای خواهر برادری میزنید؟ جا قحط بود؟»

خواهر و برادری!!!

مثل سیلی که آخرین بار از حاج عمو خوردم کوبیده شد توی صورتم

صدای سلیمان بود ، گوش و چشم حاج عمو

باید همه جا سرک میکشید

دستهایم را گرفتی و تا زیر طاق ِ اتاقهای مهمانخانه دویدیم

سرم را روی شانه ات گذاشتم و با بغض گفتم:

«میخوام قد ِهمه اون دهسال بغلت کنم»

انگار باران بند آمده بود..

#حمیده_آزاد_۱۳

۵/۵ (۱ Review)

دیدگاهتان را بنویسید